بخشی خلاصه شده و ویرایش نشده از فصل اول و فصل دوم و فصل سوم رمان هجده هزار صفحه ای:
سی جی ام: ویگو مورتنسن...
Copyright © سارا صولتی
فصل اول
تي شرت ويگو و مرد مرموز
نین گال باردین دختری چهارده ساله با قدی نسبتا بلند چشمان قهوه ای ریز و موهای مجعدی که اطراف صورتش را پوشانده در حالیکه بلوز و شلواری پوشيده و ژاكت خود را بدور كمر بسته بود دوچرخه اش را گوشه اي پارك كرد و خود را به سرعت به جمعيت رساند. در اطرافش چندين زن و مرد و پسر و دختر جوان ايستاده بودند و پلاكاردهايي در دست داشتند. انروز شنبه 25 اكتبر 2003 بود و اين گردهمائي ضد جنگ و ضد نژادپرستي در واشنگتن دي سي برگزار مي شد. كسي كه مراسم را اداره مي نمود مردي سياهپوست و ميانسال بود كه با صداي بلند از پشت بلندگو شركت كنندگان را معرفي مي كرد. نين گال، ويگو مورتنسن، هنرپيشه مورد علاقه اش را در حاليكه تي شرتي ضد جنگ به رنگ سفيد روي لباسش بتن كرده بود بلاخره بالاي تريبون ديد كه تي شرت هايي مشابه را براي مردم دانه دانه پرتاب مي كرد و در آخر نايلون مشكي پر از تي شرت را براي مردم پرتاب كرد . يكي از تي شرت ها بدست نين گال افتاد. نين گال از اينكه تي شرتي كه ويگو پرتاب كرده بدست او رسيده با خوشحالي خنديد و تي شرت را بغل گرفت و در حاليكه به اطراف نگاه مي كرد خود را اماده ساخت تا به سخنان ويگو گوش كند.
در همان حين نگاه مردي حدودا 55 ساله را به روي خود خيره ديد. احساس كرد جائي او را ديده است اما اهميتي نداد. بين ويگو و شومن سوتفاهمي پيش امده بود كه تا چند لحظه بعد برطرف شد. شومن مي خواست بداند كه نايلون مشكي چه بوده و چرا ويگو آن را بسوی مردم پرتاب كرده. ويگو شروع به صحبت نمود و شعري بنام "بازگشت به بابل" را كه خودش نگاشته بود خواند.
نين گال سراپا گوش شد و چشم از او برنداشت. او از اينكه هنرپيشه مورد علاقه اش را درحال شعر خواندن در نزديكي خود ميديد سر از پا نمي شناخت. در همانحال سنگيني نگاهي را بروي خود و در نزديكي اش احساس كرد. با سرعت سرش را بطرف نگاه گرداند. دوباره همان مرد را ديد كه با نگاهي سرد و خاموش به او خيره شده است.
نين گال به آرامي گفت: مشكلي پيش آمده؟!
مرد بي تفاوت و بدون اينكه جوابي بدهد از او دور شد. چند لحظه بعد نين گال آن مرد را فراموش كرد و دوباره غرق تماشاي ويگو شد. هنوز شعرخواندن ويگو تمام نشده بود كه نين گال با شنيدن نامش سرش را برگرداند. دوست و همكلاسيش تيسا برتاس را ديد كه او هم براي ديدن ويگو آمده بود.
تيسا گفت: بدجنس چرا صبر نكردي تا منم بيايم؟
نين گال گفت: حالا يك روز نهار نمي خوردي مي مردي؟
تيسا چشمانش را گرد كرد و گفت: مگه ميشه؟! بابام ناراحت ميشه.
هردو با شادي و هيجان در كنار هم ايستادند و نين گال تي شرت را به تيسا نشان داد.
تيسا گفت: خوش بحالت...من هرچي بالا پريدم دستم نرسيد.
و به تي شرت نين گال اشاره اي كرد و ادامه داد: كاش ترا زودتر ميديم و كنارت مي ايستادم و اينو مي قاپيدم.
نين گال گفت: هيس...منكه از تو بلندترم. نمي تونستي...
تيسا گفت: بده فردا بپوشم.. با آترين داوينا قرار دارم.
نين گال گفت: زرنگي!!! خودم هم نمي پوشم. آويزونش مي كنم توي اتاقم كه هركي اومد خونمون نشونش بدم.
تيسا در حاليكه چشمان گردش را گردتر كرده بود گفت: خسيس!
نين گال گفت: ساكت!
و دوباره چشمش به آن مرد افتاد. سرش را آرام به تيسا نزديك كرد و گفت: تيسا اونطرف را نگاه كن. يك مرد 50-60 ساله مدتي هست به من گير داده. بنظرم جائي او را ديده ام.
تيسا به آرامي برگشت و گفت: كدوم يكي؟
نين گال گفت: همون كه لباس مشكوكي پوشيده و چهره اش شبيه مجسمه بي روح است.
تيسا دوباره برگشت و گفت: آره ديدمش . بتو چي گفت؟
-: هيچي. فقط نگاه كرد. نگاهش ناراحتم مي كند. چشمانش مثل مرده بي حركت است.
-: ناجنس يه تي شرت هم بدستش افتاده. فكر نمي كنم بدردش بخوره. برم ببينم شايد بتونم تي شرت را از او بگيرم.
-: اينقدر حرف زدي نفهميدم ويگو چي خوند و رفت. مي خواستم ازش امضا بگيرم. بيا بريم ديرمون ميشه.
تيسا گفت: تي شرت چي؟ بگذار برم بهش بگم. شايد بده.
نين گال گفت: مال خودشه . بتو كه نميده. اگر "فن" نبود كه تي شرت را بر نميداشت.
تيسا با ناراحتي شانه هايش را بالا انداخت و هر دو با هم به سمت دوچرخه هايشان رفتند و براه افتادند.
تيسا در حاليكه به سرعت ركاب مي زد گفت: فردا با آترين قرار موتورسواري دارم. تو هم مياي؟
نين گال گفت: نه نمي تونم. فردا بايد به مامانم در كارها كمك كنم. خيلي وقته كه بهش قول دادم.
-: باشه. پس بعدا به من زنگ بزن.
-: باشه.
و با هم خداحافظي كردند و در سر دو راهي از هم جدا شدند.
نين گال بعد از چندي ركاب زدن به خانه رسيد. از قرار معمول مادر نين گال رابوتا هنوز به خانه برنگشته بود. به آشپزخانه رفت و در يخچال را باز كرد و يك ساندويچ مرغ و يك نوشابه بيرون آورد و همانطور ايستاده شروع به خوردن كرد و آرام آرام به كنار پنجره رفت.
ناگهان آن مرد را روبروي خود در بيرون از خانه ديد كه به او خيره شده. ابتدا او را نشناخت اما يكباره دلش فرو ريخت و وحشتزده از پشت پنجره كنار رفت و پشت ميز اشپزخانه نشست. گوشي تلفن را برداشت و شماره محل كار مادرش را گرفت.
-: سلام مامان... كجائي؟... كي ميرسي؟... هيچي فقط مي خواستم بدونم.... نه.. نرو... زودتر بيا... باشه... خداحافظ.
نين گال گوشي را گذاشت و برگشت به آرامي از پنجره بيرون را نگاهي كرد. آن مرد اين بار دورتر ايستاده بود . نين گال با دقت نگاه كرد. مردي 55 ساله با موهاي بلند كه در بالاي سرش كمي مجعد ميشد و بقيه را دور صورتش ريخته بود. او يقه پيراهن مشکی اش را تا بالاي گردن بسته بود.
نين گال به آرامي كنار رفت و با خود گفت: اين كيه كه مرا تعقيب مي كنه؟! با من چه كار داره؟
چند لحظه بعد صداي قدمهاي مادر و چرخاندن كليد در قفل در را شنيد و با خوشحالي به استقبال مادرش رفت.
رابوتا در حاليكه كيف و خرت و پرت هائي را كه خريده بود روي ميز آشپزخانه می گذاشت گفت: نين اتفاقي افتاده؟
نين گال سعي كرد بي تفاوت باشد. گفت: نه.. چطور مگر؟
رابوتا گفت: آنطور كه تو حرف زدي فكر كردم اتفاقي افتاده.
نين گال مردد بود كه موضوع را بگويد يا نه.
بلاخره دل به دريا زد و گفت: مامان از اون پنجره بيرون را نگاه كن ببين اون مردك را ميشناسي.
رابوتا بسمت پنجره رفت و گفت: آره... ديوانه شدي؟ اون كه آقاي هنری بارتيه است. داره به باغچه ميرسه.
نين گال با سرعت خودش را به پنجره رساند و ديد مادرش درست مي گويد. آقاي بارتيه همسايه مرموز و بي سروصدای انها بي خيال در حال رسيدگي به درختان و باغچه بود و اثري از مرد مشكوك ديده نميشد.
نين گال بسرعت به بيرون از آشپزخانه دويد. رابوتا با تعجب نگاهي به حركات نين گال كرد و به اتاق ديگر رفت تا لباسش را عوض كند. نين گال از خانه بيرون دويد. مي خواست از آقاي بارتيه بپرسد كه آن مرد را اينطرف ها ديده يا نه.
ناگهان بجاي آقاي بارتيه آن مرد را ديد كه با همان لباس و حالت مرموز ايستاده و به او خيره شده. نين گال جيغي كشيد و خود را بداخل خانه انداخت. رابوتا با عجله در حاليكه شلوارش را پوشيده بود و داشت بلوزش را مي پوشید گفت: چي شده؟
نين گال با وحشت گفت: اون كه بارتيه نبود... يكي ديگر بود!!!
رابوتا بسمت پنجره اشپزخانه رفت و با نگاهي مشكوك به بيرون خيره شد و گفت: بيا ببينم. يعني چي كه آقاي بارتيه نبود. ايناهاش. آقاي بارتيه مشغول ور رفتن به درختچه هاس.
نين گال جلو امد و با شگفتي و هراس چشمش به آقاي بارتيه افتاد. مادرش كه با تعجب به چهره گيج نين گال خيره شده بود پس از چند لحظه گفت: نين حالت خوبه؟
نين گال دست مادرش را گرفت و گفت: من دروغ نميگم. بيا بيرون تا بهت نشون بدم. حتما يك جائي مخفي شده...
رابوتا بي اراده همراه نين گال به بيرون خانه رفت. آنجا هيچكس نبود جز آقاي بارتيه كه هنوز مشغول رسيدگي به درختچه هاي باغچه بود.
نين گال وحشتزده گفت: مامان من اونو ديدم. نگاه كن. همينجا ايستاده و به من خيره شده بود. تيسا هم او را ديده. در گردهمائي كه ويگو مورتنسن هم سخنراني كرد... او مرا تا خانه تعقيب نمود.
چشمش به آقاي بارتيه افتاد. او بي خيال و بي توجه به آن دو مشغول صفا دادن به درختچه ها بود. بعد يكباره بياد تي شرت افتاد و با خوشحالي دويد و تي شرت را آورد و به رابوتا نشان داد و با هيجان گفت: مامان اين رو ويگو پرتاب كرد. لباس ضد جنگه كه خودش درست كرده. من هم از هوا گرفتم. تيسا خيلي حسوديش شد...
رابوتا ازاينكه نين گال بحال عادي برگشته خيالش راحت شد و گفت: اگه خود ويگو اينو درست كرده پس خيلي با ارزشه.
نين گال با لبخند گفت: آره.. ازش خوب نگهداري مي كنم.
رابوتا در حاليكه بداخل خانه برمي گشت پرسيد: چيزي خوردي؟
-: آره ساندويچ با نوشابه.
رابوتا متفكرانه گوشتي را كه آماده كرده بود در فر گذاشت و بسمت هال رفت و روي مبل راحتي نشست. نين گال بدون اينكه به پنجره نگاه كند در حاليكه به فكر فرو رفته بود به سمت اتاقش كه تنها چند پله با هال و آشپزخانه فاصله داشت رفت: يعني من اشتباه ديدم؟ چشمانم اشتباه ديده؟ ولي يارو خودش بود! فاصله اي با من نداشت كه اشتباه كنم!!!
نين گال تلفن را برداشت و خودش را روي تختش انداخت و شماره خانه تيسا را گرفت: الو... تيسا...خوبي؟... اون مردك را يادت هست؟ آهان... آره... منو تعقيب كرد... آره... باور كن... موضوع خيلي مرموزه... آره
نين گال نيم نگاهي به بيرون پنجره انداخت كه به ناگاه متوجه شد در تاريكي هوا همان مرد ايستاده و به او نگاه مي كند. نين گال از ته دل جيغي كشيد و گوشي تلفن را پرتاب كرد. رابوتا كه تازه ماسك به صورتش ماليده بود به سرعت خود را به اتاق نين گال رساند و سراسيمه پرسيد: چي شد؟
نين گال با وحشت بيرون را نشان داد اما خودش هم با تعجب متوجه شد كه ديگر كسي آنجا نيست. مادرش به كنار پنجره رفت و همه اطراف را نگاه كرد . اما كسي آنجا نبود. پرده ها را كشيد. نين گال روي تخت نشسته و مبهوت در فكر فرو رفته بود. رابوتا كنار نين گال روي تخت نشست و گفت: خوابيده بودي؟ كابوس ديدي؟
-: نه.
-: پس چي شد؟
-: فكر مي كنم... اون مرد را بيرون پنجره ديدم.
-: شايد خسته اي اينطوري بنظرت اومده. نه؟
نين گال با لحني عصبي گفت: نميدونم... چقدر سئوال مي كني!!!
و از كنار مادرش بلند شد.
رابوتا گوشي تلفن را كه به زمين افتاده بود برداشت. صداي تيسا مي امد كه الو الو مي كرد.
رابوتا گفت: الو... تيسا با نين حرف بزن.
و گوشي را به نين گال داد. نين گال گوشي را گرفت و صبر كرد تا مادرش از اتاق بيرون برود وبعد با صداي آرامي گفت: تيسا....همون مردك از پنجره در تاريكي به من خيره شده بود!!!! ولي وقتي مامانم اومد او نبود!!! حالا مامانم حتما فكر مي كنه من ديوانه شده ام..... واقعا مياي؟؟ نمي ترسي؟؟... پس منتظرت هستم.
و گوشي را گذاشت. از اتاق بيرون رفت و به هال كه مادرش در آنجا متفكر نشسته بود رفت و گفت: مامان تيسا الان ميايد اينجا.
چشمان رابوتا برقي زد و گفت: چه خوب.
يكساعت بعد تيسا وارد شد. نين گال بسرعت او را به اتاقش برد و پرده ها را با احتياط كنار زد. سپس هردو روي تخت نشستند و به بيرون خيره شدند.
نين گال گفت: همون جا ايستاده بود.
و به نقطه اي در آنسوي پنجره اشاره كرد
-: نمي دوني خيلي ترسيدم...
تيسا گفت: حتما ديوانه س. اگه نصفه شب دوباره پيداش بشه چي؟ بهترنیست به پليس خبر بديم؟
نين گال گفت: اول بايد از بودنش اطمينان پيدا كنيم وگرنه پليس بياد و كسي نباشه خيلي بد مي شه.
تيسا نگاه موشكافانه اي به نين گال كرد و گفت: پس زياد هم مطمئن نيستي!
نين گال با تعجب گفت: تو كه ديديش.
تيسا سري تكان داد و با لحن تمسخرآميزي گفت: خودتو براي مامانت لوس مي كني؟ ميدونم...
نين گال نگاهي به تيسا كرد و گفت: بي مزه... خوبه خودت هم اونو ديدي....
-: كجا ديدم؟ توي جمعيت توي گردهمائي نه اينجا...
سپس خودش را به نين گال نزديك كرد و يواش گفت: مامانتو سر كار گذاشتي؟
نين گال تيسا را روي تخت انداخت و با خنده گفت: از بس تو به تي شرتي كه دستش بود نگاه كردي يارو فكر كرد توعاشقش شدي.
تيسا گفت: آره.. حتما... من عاشقش شدم بعد تورو تعقيب كنه. خيلي مسخره س.
نين گال با دلخوري گفت: لوس نشو
و بفكر فرو رفت.
تيسا ادامه داد: راستي بلاخره فردا با من و آترين براي موتوسواري مياي؟
نين گال آرام گفت: شايد اومدم. چون مامانم ديگه حالش از من بهم خورده.
تيسا گفت: بهتر... براي تو كه بد نميشه. بجاي كلفتي سوار موتور ميشي.
رابوتا كه انگار گوش ايستاده بود وارد اتاق شد و گفت: هيچكدام فردا عصرهيچ جا نمي رويد.
تيسا با تعجب گفت: چرا؟
رابوتا با لحني بي تفاوت گفت: مامانت و پدرت فردا عصر مي آيند اينجا.
تيسا گفت: آترين را چي كار كنم؟
نين گال گفت: بهش زنگ بزن بگو صبح بياد.
تيسا نگاهي به رابوتا كرد و گفت: ميشه آترين صبح بياد؟
رابوتا گفت: چه عيبي داره!
تيسا از روي تخت پريد و گوشي را برداشت و شماره آترين را گرفت و در حال راه رفتن با او حرف زد. رابوتا به هال رفت . نين گال بلند شد كه در را ببندد كه چشمش به پنجره افتاد. در تاريكي شبحي را ديد شبيه به آن مرد. يكه خورد و با وحشت به تاريكي بيرون چشم دوخت اما ديگر كسي را نديد.
با خود گفت: آيا من دچار اوهام شده ام...؟... نه من او را ديدم. اشتباه نمي كنم.
آن شب بدون هيچ اتفاقي ديگري گذشت. رابوتا به اتاق دختران سر زد. هر دو خوابيده بودند. بعد به آشپزخانه برگشت و در حاليكه گوشت را با كارد ورقه ورقه مي كرد با خود گفت: شايد اگر نين گال هم دوست پسري داشت دست از اين اداها و تظاهر کردن ها برمي داشت و عاقلانه تر رفتار مي كرد.
سپس گوشت ها را در يخچال گذاشت. چراغ آشپزخانه را خاموش كرد و به اتاق خود رفت.
فصل دوم
چند اتفاق عجيب
صبح روز بعد نين گال چشمانش را باز كرد و تيسا را ديد كه هنوز روي تخت سفري خوابيده است.
او را صدا زد و گفت: تيسا... تنبل... بلند شو... ساعت يازده س.... بيچاره آترين يكساعته پائين منتظرته.
تيسا از خواب پريد و با لحني خواب آلود گفت: يازده؟ چقدر دير!!!
بعد نگاهي به نين گال كرد و گفت: آترين خيلي وقته اومده؟؟؟
نين گال زد زير خنده. تيسا نگاهي به ساعتش انداخت و متوجه شد كه ساعت هنوز 8 نشده. نگاهي ملامت بار به نين گال انداخت و يكباره بلند شد و پريد روي تخت نين گال وگفت: منو سركار ميذاري؟
با هم گلاويز شده و از خنده روده بر شدند.
نين گال گفت: حقته... تا اينقدر نخوابي.
تيسا گفت: منتظر تلافي باش...
نين گال با اشتياق گفت: زودتر بريم صبحانه بخوريم چون فقط روزهاي يكشنبه مامانم صبحانه حسابي درست مي كند.
از آشپزخانه صداهائي مي آمد. معلوم بود رابوتا مشغول درست كردن صبحانه است. نين گال و تيسا هر دو خيلي زود آماده شدند و به آشپزخانه رفتند.
تيسا گفت: صبح بخير خانم باردين.
-:صبح بخير تيسا.
نين گال خميازه اي كشيد و گفت: صبح بخير مامان... به به... سوسيس... سيب زميني سرخ كرده...
و روي صندلي نشست. تيسا هم روبروي نين گال نشست. رابوتا دو ليوان آب ميوه براي دو دختر ريخت و جلوي آنها گذاشت. هر دو مقداري سوسيس با سيب زميني سرخ كرده و سس براي خود كشيدند و شروع به خوردن كردند. رابوتا با فنجان قهوه به سر ميز آمد و نشست و نگاهي به نين گال كرد و گفت: ديروز حسابي مرا سر كار گذاشتي.
نين گال به سرعت گفت: نه به خدا....
اما با اشاره چشم و ابروي تيسا حرفش را خورد.
تيسا گفت: لوسه ديگه خانم باردين. ميخواد جلب توجه كنه.
رابوتا لبخندي زد و گفت: احتياجي به اين كارها نيست. همانطور كه تيسا جلب توجه آترين را كرده تو هم ميتواني براي خودت دوست پسري پيدا كني.
نين گال با اخم گفت: مامان باز شروع كردي؟ من خوشم نمياد.
تيسا دهانش را غنچه كرد و گفت: راست ميگه خانم باردين. نين نميخواد به عشقش ويگو خيانت كنه.
نين گال گفت: تو خفه شو....
و رو به رابوتا كرد و گفت: هفته پيش من چه كار غير عادي كردم كه تو همين بحث ها را پيش كشيدي؟
تيسا شروع به خنديدن كرد.
نين گال رو به تيسا كرد و گفت: همه اش تقصير توئه. اگر هر روز پز آترين را ندي مامانم هيچوقت منو تشويق نمي كنه كه با اين پسرای مزخرف دوست بشم.
تيسا يك خط و نشان كشيد و گفت: باشه بگذار آترين بياد. آنوقت معلوم ميشه آترين مزخرفه يا ويگو...
نين گال چشمانش را گرد كرد و گفت: پس تو چاخاني ميگي عاشق ويگو هستي!
تيسا گفت: چرا... دوستش دارم...
و چشمكي زد: ولي از آترين هم خوشم مياد.
رابوتا بلند شد و گفت: نين ...عصر مهمان داريم. زير قولت كه نزدي؟
نين گال گفت: نه... زير قولم كه نزدم هيچ... تيسا را هم با حقه كشاندم اينجا كه كمكم كنه.
تيسا بلند شد كه با نين گال گلاويز شود و گفت: حقه باز... پس همه حرفهات چاخان بود.
و دنبال نين گال دويد. هر دو با خنده از خانه بيرون دويدند و روي چمن ها نشستند.
تيسا گفت: حيف امروز نمي تونيم بريم موتورسواري.
-: به آترين نگفتي زودتر بياد؟
-: گفتم ولی اون با دوستش سولان قرار گذاشته بود که دی-وی-دی فیلم روابط خطرناک را با هم نگاه کنند.
نین گال نگاهی به خانه کرد و گفت: تیسا بریم به مامانم یکذره کمک کنیم که بعدش بتونیم زودتر بزنیم به چاک.
یکباره چیزی یادش امد و فریاد زد و بسرعت دست تیسا را کشید و گفت: برنامه دیروز را از تلویزیون ضبط کرده بودم. بریم ببینیم؟
هردو بسرعت بداخل خانه دویدند.
رابوتا گفت: بچه ها اومدين؟ زود باشين از آشپزخانه شروع كنين.
نين گال معصومانه سرش را كج كرد و گفت: مامان فقط نيم ساعت وقت بده تا ما برنامه ديروز را كه ضبط كردم ببينيم بعد تا شب كمكت مي كنيم.
-: باشه.. پس زود باشين.
نين گال و تيسا بسمت ويديو رفتند. نين گال نوار را بداخل ويديو هل داد و هر دو با اشتياق روبروي تلويزيون نشستند.
تا چشمشان به جمعيت افتاد تيسا فرياد زد: اول من اونطرف بودم.
نين گال هم با شگفتي دنبال خودش مي گشت تا نوبت به ويگو رسيد و او را ديدند. هر دو فرياد كشيدند. ويگو تي شرت ها را پرتاب مي كرد.
نين گال گفت: چقدر نازه! آنجا من فقط به فكر پريدن و گرفتن تي شرت بودم. نديدم ويگو اينقدر بامزه تي شرت هارا پرت مي كند.
تيسا گفت: تي شرتت را كجا قايم كردي؟ ترسيدي من بدزدم؟
-: مگه نمي دزدي؟
-: معلومه كه مي دزدم.
نين گال ژاكتش را به سمت تيسا پرتاب كرد و با خنده گفت: پس اينو نوش جان كن.
دوباره هر دو به صفحه تلويزيون چشم دوختند كه به ناگاه نين گال آن مرد را ديد كه بين جمعيت ايستاده و به دوربين خيره شده است.
نين گال براي لحظه اي احساس كرد كه به او نگاه مي كند و با اضطراب گفت: تيسا... تيسا ديدي اون مردك را؟
-: آره... يك لحظه ديدم.
نين گال سعي كرد با كنترل از راه دور كه لاي مبل گير كرده بود نوار را نگه دارد و چون موفق نشد بسرعت خودش را به ويديو رساند و نوار را عقب كشيد و فرياد زد:... مامان.... مامان... بيا...
رابوتا وارد اتاق شد و با بي حوصلگي گفت: كارام مونده... چي شده؟
نين گال گفت: مامان تو رو خدا يك دقيقه بشين تا من اون مردك رو نشونت بدم.
رابوتا با بي حوصلگي روي مبل نشست و گفت: كدوم مردك؟
-: وقتي تصوير مردك رسيد من "پوز" را می زنم تا عكسش وايسته تا ببيني اوني كه منو تعقيب كرد چه شكلي بود.
تصويرها يكي پس از ديگري ظاهر شدند. نين گال منتظر بود تا به آن مردك برسد و "دگمه پوز" را فشار بدهد و وقتي به آن تصوير رسيد به سرعت " دگمه پوز" را زد و ديد كه بين شركت كنندگان در مراسم هاله اي مانند سايه درهمانجائي كه قبلا مردك ايستاده بود ديده مي شود.
نین گال با نگاهي استفهام انگيز به تيسا نگاه كرد و گفت: تيسا همين جا ايستاده بود!
و انگشتش را روي قسمت هاله گذاشت.
تيسا گفت: شايد جاي ديگري بوده.. من خيلي متوجه نشدم...
نين گال با حالتي عصبي گفت: تو همين الان اونو در صفحه تلويزيون ديدي.
-: خب كه چي؟
-: ولي الان نيست... چرا تعجب نمي كني؟!!!!
رابوتا با نگراني به نين گال نگاهي كرد و گفت: نين... چرا تيسا را مجبور مي كني كه حرفهاي تو را تائيد كنه؟!
نين گال بلند شد و گفت: من سعي نمي كنم... تيسا نمي خواد به چيزي كه ديده اقرار كنه.
تيسا گفت: خب يك لحظه بود... شايد اشتباه كرديم...
نين گال با صداي بلند گفت: اگه تو به چشمات اعتماد نداري... من دارم.
تيسا با ناراحتي گفت: داد نزن. من از تو نمي ترسم.
رابوتا با عصبانيت گفت: نين... ديوانه بازي بسه. بيا كمكم كن.
و همانطور كه بسمت آشپزخانه مي رفت ادامه داد: كارها خيلي عقب افتاده...
زنگ در بصدا درآمد.
تيسا بسرعت بسمت در رفت وآ رام گفت: شاید آترينه...
نين گال با خشم به تيسا نگاه كرد و دنبال مادرش به آشپزخانه رفت. صداي تيسا از بيرون مي آمد ولي نين گال اعتنائي نكرد. پس از مدتي تيسا همراه آترين به آشپزخانه آمدند.
آترين گفت: سلام خانم باردين...
و بعد به نين گال كه اخمهايش درهم بود نگاهي كرد و گفت: سلام نين گال... باز شما دو نفر دعواتون شد!!!
تيسا پشت چشم نازك كرد و نين گال گفت: نه دعوا نكرديم.
رابوتا به آترين گفت: بيا بشين يه نوشيدني برات بيارم.
آترين لبخندي زد و گفت: نه خانم باردين... الان از خونه زدم بيرون.. تكميل تكميلم. فقط اگر اجازه بدين با تيسا و نين گال در همين اطراف موتورسواري كنيم.
رابوتا با نگراني به نين گال نگاه كرد. نگران از كار خطرناكي كه در صورت تمايل نين گال بايد تحمل ميكرد.
اما نين گال گفت: نه آترين...تيسا ميدونه. من بايد به مامانم كمك كنم چون ازهفته هاي قبل اين قولو بهش داده ام.
رابوتا به آرامي نفس راحتي كشيد و ادامه داد: شما هم برين و زود برگردين.
تيسا گفت: پس نمياي؟
نين گال براي اينكه از دل تيسا در آورد و تيسا حتما برگردد زوركي لبخندي زد و گفت: تا دير نشده برين وگرنه سر و كله پدر و مادرت پيدا ميشه.. ميدوني كه...
و آرام طوري كه مادرش نشنود گفت: بهت اجازه نميدن برين موتورسواري... اونم با آترین.
تيسا با نگراني به رابوتا نگاهي كرد و دست آترين را گرفت و به سرعت از در بيرون رفتند.
رابوتا مشغول درست كردن كيك بود و در همانحال به راديو گوش ميداد. نين گال هم در حاليكه فكر ميكرد شروع به كار كردن كرد. زمين آشپزخانه را شست روي ميز دستمال كشيد. ظرفهاي شب قبل و صبحانه را شست. آنقدر تند كار كرد كه اصلا نفهميد چند وقت گذشته است.
مشغول جارو كردن هال بود و رابوتا اتاقهاي ديگر را مرتب مي كرد كه از آنجا قيافه درهم و متفكر نين گال را ديد. فكر كرد شايد از اينكه تيسا و آترين با فراغت بال به موتورسواري رفته اند و او نين گال را مجبور به انجام كارهاي عقب مانده كرده دلخور است.
جلو آمد و گفت: نين... خسته شدي. ديگه بسه. حالا برو حمام كمي سرحال بشي. بعد هم با هم نهار مي خوريم.
-: هنوز كه تيسا و آترين نيامده اند.
-: تا تو بري حمام آنها هم مي رسند.
نين گال بسرعت به حمام رفت. وان را پر از آب نمود. مقداري مواد معطر در آن ريخت. لباسهايش را در آورد و در وان دراز كشيد و چشمانش را بست. فكر كرد اعصابش كلي از ديروز بهم ريخته. سعي كرد به چيزي فكر نكند. لحظاتي با چشمان بسته خود را به آب سپرد اما پس از مدتي احساس كرد بجز خود كس ديگري هم در حمام است. چشمانش را باز كرد و روبروي خود آن مردک سیاهپوش را ديد كه ايستاده و به او خيره شده است. با تمام وجود فرياد كشيد. رابوتا سيني فنجان ها را بزمين زد و پله ها را يكي دوتا كرده و با سرعت خود را به حمام رساند. نين گال را ديد كه در وان نشسته و همانطور فرياد مي زند. رابوتا بسمت نين گال پريد و او را از آب بيرون كشيد و در آغوش گرفت و دنبال حوله گشت و حوله را بدور او پيچيد و در همانحال چند بار گفت: نين چي شد؟ بگو چي شده؟
نين گال با چشمان نمدار و هراسان گفت: مامان باور كن... دروغ نميگم... همون مردك روبروي من ايستاده بود. نفهميدم چطوري اومد و چطوري رفت!!!
رابوتا همانطور كه دستانش را بدورشانه هاي نين گال حلقه كرده بود او را از حمام بيرون برد و پرسيد: وقتي وارد حمام شدي كسي را نديدي؟
-: نه ...كسي نبود... من هم زياد توجه نكردم. نمي دونم از من چي مي خواد...!
هزاران فكر در مخيله رابوتا سر بر آورد.
با خود گفت: شايد دچار اوهام شده... شايد از چيزي ترسيده ...او پدرش را مي خواهد. آن مرد بطورحتم نمادي از پدرش است.
و با غم و اندوه فراوان بياد آورد كه آلكوس باردين پدر نين گال در 12 سال پيش زماني كه نين گال تنها 2 سال داشت يكباره ناپديد شد. سالها ميشد كه رابوتا از آلكوس هيچ خبري نداشت. گاهي اوقات اين ترديد در رابوتا به وجود مي آمد و بخودش مي گفت شايد براي آلكوس اتفاقي نيفتاده باشد و او به ميل خودش آنها را ترك كرده است در غير اينصورت پس چه بر سرش امده و كجا رفته كه دخترش را فراموش كرده است. شايد اكنون همسر و فرزندان زيادي دورش را گرفته باشند كه ديگر يادي از نين گال نمي كند.
رابوتا در حاليكه سعي مي كرد در پوشيدن لباس به نين گال كمك كند با خود فكر كرد: بايد با يك روانشناس يا روانپزشك در مورد نين صحبت كنم.... نمي دانم آيا درسته كه راجع به احساسم به بارتو هاراس با نين حرف بزنم...
سرش را تكان داد و زير لب گفت: نميدونم...
نين گال تي شرت ويگو را روي لباسش پوشيد و با لبخند دستي به تي شرت كشيد و گفت: مامان اينو ويگو بمن كادو داده.
رابوتا لبخندي زد و گفت: چقدر بهت مياد.
و گونه هاي نين گال را بوسيد و گفت: بيا نين... بريم غذا بخوريم.
همان لحظه صداي زنگ در بگوش رسيد. نين گال بسرعت بسمت در رفت و در را باز كرد و تيسا و آترين را با موهای بهم ریخته روبروي خود ديد.
با خوشحالي و پز گفت: تيسا ببين... تي شرت ويگو...
تيسا وارد خانه شد و گفت: تو كه گفتي نمي پوشيش. حالا كه پوشيدي بايد يكبار هم بدي من پيش بچه ها بپوشم.
نين گال گفت: باشه...
بعد نگاهي به آترين كرد و گفت: آترين بيا تو...
-: نه بايد برم...
رابوتا از آشپزخانه با صداي بلند گفت: آترين بيا ميخواهيم ناهار بخوريم.
-: متشكرم خانم باردين... مامانم منتظرمه...
تيسا گفت: پس زودتر برو چون من از گرسنگي مردم.
آترين خنده اي كرد و با صداي بلند گفت: خداحافظ خانم باردين.. خداحافظ بچه ها..
بعد از اينكه آترين رفت هر دو دختر پشت ميز آشپزخانه نشستند. رابوتا گوشتهاي ورقه ورقه سرد را به همراه سيب زميني و مخلفات و سس گوشت از يخچال بيرون آورد.
نين گال از تيسا پرسيد: خوش گذشت؟
-: خيلي... انگار روي ابرها پرواز مي كردم. چشمانم را بسته بودم... باد بصورتم ميخورد... گاهگاهي دلم ميخواست كمر آترين را ول كنم تا بيشتر توي روياي پروازغرق بشم.
نين گال كمي حسوديش آمد و در دلش گفت: خوش بحالش.... راجع به مردك در حمام و ترسم چيزي به تيسا نميگم... خيلي ضايعه...
تيسا پرسيد: تو چي كار كردي؟
نين گال خنده اي كرد و گفت: هيچي... خب ميدوني كه امروز بايد به مامانم كمك ميكردم... كمي چرخيدم و بعد رفتم حمام...
-: تنبل
رابوتا با ظرف غذا آمد. دخترها با خوشحالي بشقابهاي غذاي خود را جلو كشيدند و شروع به ريختن ورقه هاي گوشت همراه با سس و سيب زميني سرخ كرده و ساير مخلفات کردند.
رابوتا نوشابه در ليوانهاي پر از يخ ريخت و جلوي دختران گذاشت و خودش هم مشغول شد. دقايق اول در سكوت هر سه مشغول خوردن بودند.
بعد نين گال با دهان پر پرسيد: مامان مهمانها كي مي آيند؟
-: تا دو ساعت ديگه پيداشون ميشه.
تيسا به نين گال نگاهي كرد و گفت: نقشه اي توي سرته؟
-: نه... ولي گفتم شايد بشه بريم دوچرخه سواري. يك سري هم به اون پسر عينكيه مرتيه بزنيم.
تيسا گفت: من حرفي ندارم.
نين گال نگاهي به رابوتا كرد و گفت: باشه مامان؟
-: فقط زود برگرديد.
نين گال بلند شد و گفت: باشه.
نين گال و تيسا بسرعت ركاب مي زدند و هر كدام سعي مي كرد از ديگري جلو بزند.
تيسا با صداي بلند گفت: با مرتيه قرار داشتي؟
-: نه... روز جمعه توي خيابون ديدمش... ازش خواستم از چند تا از عکس های ويگو برايم کپی رنگی بگيره. ديروز دوباره قبل از رفتن به گردهمايي ديدمش. گفت پرينت ها آماده س ولي من عجله داشتم فرصت نكردم پوسترها رو ازش بگيرم.
-: چند تا هست؟
-: بيخود نپرس.. بتو نميدم.
تيسا پشت چشمي نازك كرد و گفت: تو كه ميدوني خودم يك عالمه عکس از ويگو دارم. فقط ميخوام بدونم اينا جديدن؟
نين گال هم پزي داد و گفت: جديد جديد
-: خب منم ازشون كپي مي گيرم.
-: اين شد يه حرفي.
از كنار پارك گذشتند و كنار خانه مرتيه دوچرخه هايشان را پارك كردند و زنگ خانه مرتيه را بصدا در آوردند و با اشتياق منتظر شدند ولي كسي پاسخ نداد. چندين زنگ ديگر هم زدند اما كسي در را باز نكرد. از اينكه ضايع شده بودند كمي دلخور شدند ولي قبل از اينكه به سراغ دوچرخه هايشان بروند صدائي از يكي از اتاقها بگوششان رسيد. تيسا اشاره اي به نين گال كرد و هر دو پاورچين پاورچين بسمت پنجره اي كه از داخل آن صدايي شنيده بودند رفتند و صورتشان را به شيشه پنجره نزديك نمودند... پشت شيشه پرده ضخيمي آويزان بود كه مانع ديدن داخل اتاق ميشد و تنها گوشه كوچكي از پرده كناررفته بود كه تيسا و نين گال هر دو از آن قسمت به داخل نگاهي انداختند. داخل اتاق تاريك بود.... لحظه اي طول كشيد تا چشمشان به تاريكي درون اتاق عادت كند كه يكباره در تاريكي اتاق چشمشان به آن مردک افتاد. ثانيه اي بيشتر طول نكشيد تا آنها او را بشناسند. او داخل اتاق پشت پنجره ايستاده و به آنها خيره شده بود. تيسا و نين گال هر دو با هم با صداي بلند و در يك لحظه فرياد كشيدند و با سرعت بسمت دوچرخه هايشان دويدند اما دوچرخه اي در كار نبود. با سرعت اطراف را نگاه كردند ولي اثري از دوچرخه ها دیده نمیشد. نين گال حس مي كرد انگار در حال نگاه كردن يك فيلم با دورتند است. بار ديگر صدايي از داخل خانه بگوش رسيد.
تيسا دست نين گال را كه هنوز دنبال دوچرخه اش مي گشت كشيد و داد زد: ول كن دوچرخه هارو....زود باش فرار كنيم...
و شروع به دويدن كردند. نزديكيهاي خانه نين گال در حاليكه هردو پهلوهايشان درد گرفته بود و دولا دولا آب دهانشان را قورت مي دادند به درختي تكيه دادند.
نين گال بريده بريده گفت: ديدي... دروغ... نگفتم...اون شيطانه... همه جا حضور داره...
تيسا هم بريده بريده گفت: از كجا... ميدونست كه... به خانه ... مرتيه ميريم؟ تو به كسي گفته بودي؟
نين گال آب دهانش را فرو داد و گفت: نه من از ديروز از خونه بيرون نيومدم و با كسي هم حرف نزدم. حتي اتفاق امروزم بهت نگفتم... ترسيدم مسخره م كني.
-: چه اتفاقي؟ چي شده؟
-: باور كن وقتي توي وان نشسته بودم يكدفعه ديدم اون روبروم ايستاده.
-: چه با حال!!!!!!!
نين گال چشم غره اي به تيسا رفت.
تيسا ادامه داد: به پدر و مادرم و مامانت بگيم كه برن اداره پليس.
-: كه چي؟ يارو فرار مي كنه... وقتي از نوار ضبط شده !!!!!!! ميتونه فرار كنه از خونه مرتيه نمي تونه؟ بعد همه به ما مي خندند يا فكر مي كنن سر كارشون گذاشتيم.
تيسا آهي كشيد و گفت: با خودم چه فكرا كه نكرده بودم. با خودم گفتم ازعکس های جدید ويگو پرينت مي گيرم بعد ميزنمش به ديوار اتاقم و صبح با نگاه كردن به عکس جديدش از خواب بيدار ميشم. چه كيفي داشت..... اما اين كله پوك همه روياهام رو بهم زد...
-: من هم همينطور... بريم خونه تا دير نشده...
فصل سوم
بارتو هاراس
تيسا و نين گال با قيافه هاي درهم و آشفته به در خانه رسيدند. از داخل خانه صداي صحبت كردن مي آمد و موزيك آرامي در فضاي خانه طنين انداز بود. رابوتا در حاليكه كلي بخود رسيده بود در را باز كرد و با تعجب گفت: اين چه سر و وضعيه؟!!! كجا بودين؟
تيسا گفت: دوچرخه هامون را دزديدن ... مجبور شديم پياده برگرديم.
رابوتا اخمي كرد و با صداي آهسته گفت: نين گال از اين طرف آرام برو با تيسا توي اطاقت و همونجا به سر و وضعتون برسين بعد بياين پيش مهمونها...
نين گال با بي حوصلگي گفت: من تي شرت ويگو را عوض نمي كنم. خيلي هم دلشون بخواد.
تيسا چشمان گردش را گردتر كرد و گفت: اووووي... داري راجع به مامان و باباي من صحبت مي كني.... بفهم چي ميگي...
رابوتا بدون اينكه به تيسا نگاه كند گفت: نه مهمانها فقط خانم و آقاي برتاس نيستند. مهمان ديگري هم هست كه مايلم به نين گال معرفي اش كنم.
نين گال با دلخوري گفت: مامان خسته ام. اگه برم اتاقم ديگه پائين نميام.
رابوتا از جلوي در كنار رفت و گفت: پس لااقل رفتارت درست باشه!
چند لحظه بعد رابوتا با نين گال و تيسا وارد اتاق شدند.
مادر تيسا با هيكل چاق و صورت گوشتالود با ديدن سر و وضع بهم ريخته تيسا دماغش را چين داد و به شوهرش اشاره اي كرد. آقاي برتاس پدر تيسا كه مردي لاغر و قد بلند بود با دماغي عقابي و موهايي كم پشت در گوشه اي از سالن روبروي در ايستاده بود و با مردي ديگر صحبت مي كرد و تا چشمش به تيسا افتاد لبخندي زد و گفت: تيسا! از جنگ برگشتي؟!
يك زن و شوهر ديگر هم مهمان بودند كه تيسا آنها را نمي شناخت اما نين گال ميدانست كه آن دو ازدوستان و همكاران مادرش هستند. آقا و خانم يوبيل از خود راضی.
رابوتا در حاليكه صدايش مي لرزيد گفت: نين گال دلم ميخواد تو را به بارتو هاراس معرفي كنم و همينطور او را به تو...
آقائي كه با پدر تيسا مشغول صحبت بود مردي حدودا 50 ساله با موهائي كوتاه بود كه كت و شلوار بسيار شيك سبزرنگي بتن داشت و با شنيدن صداي رابوتا برگشت و به رابوتا نگاه كرد. نين گال هم به دهان مادرش چشم دوخته بود تا منظوراو را دريابد. مهمانان هم سكوت كرده بودند. تيسا با آرنجش به نين گال زد.
رابوتا ادامه داد: قرار است من و بارتو هاراس بزودي ازدواج كنيم.
بارتو هاراس بسمت نين گال برگشت و نين گال تازه متوجه بارتو شد و نگاه هر دو در يك آن بهم گره خورد. مردي كه بارتو هاراس خوانده ميشد خاموش سرد و بي تفاوت به نين گال خيره شد. نگاهش سنگيني خاصي داشت و در عمق جان نين گال نفوذ كرد وسرماي عميقي وجود نين گال را دربر گرفت. نين گال شديدا احساس كرد اين نگاه را جاي ديگري هم ديده است. عقربه هاي مغزش بسرعت شروع بكار كرد و در يك آن نگاه سرد و بي روح آن مردك مرموز را با لباس سياه و موهاي بلند در پشت پنجره خانه مرتيه بياد آورد و شكي برايش نماند كه هر دو نگاه يكي هستند.
لبخندي گذرا بر لبان بارتو نشست. قلب نين گال بشدت شروع به تپش كرد و به يكباره بي اراده فرياد كشيد و نه كشداري گفت و از اتاق بسرعت خارج شد. خانم برتاس مادر تيسا در حاليكه يكي از ابروانش بالا رفته بود با صداي بلندي گفت: وا... این چه حركتي بود؟
پدر تيسا هم تائيد كرد: جلوي مهمانها.... چه آبروريزي!
و رو به تيسا كرد و گفت: زود باش ما بايد برويم... خداحافظ
و در برابر چشمان مات زده و شرمگين رابوتا بيرون رفتند و پشت سر آنها خانم و آقاي يوبيل هم با كمي ترديد جابجا شدند.
خانم يوبيل رو به بارتو هاراس گفت: ما تا يكساعت ديگه قرار داريم. بايد بريم.
بعد به اقاي يوبيل گفت: مطمئنا خواهران مهندس هاراس اين دختره را تحمل نخواهند كرد.
و زير لب غرهائي هم زدند و از خانه خارج شدند. رابوتا ماند با بارتو. هردو روي مبل نشستند. رابوتا با دستش اشكي را كه بي اراده چشمانش را نمناك كرده بود پاك كرد و گفت: بارتو... تو بايد به نين گال حق بدي... او روزهاي سختي را گذرانده و حتي من نتوانستم در اين چند روزه راجع بتو با او حرف بزنم.
بارتو به رابوتا نزديك شد و دستش را گرفت و به لبش نزديك كرد و گفت: عزيزم... من درك مي كنم. براي رسيدن بتو تا هر زماني كه تو و نين گال آمادگي اش را پيدا كنيد صبر خواهم كرد. نگران نباش... حالا برو پيش نين گال... حتما بتو احتياج دارد.
رابوتا لبخند كمرنگي زد و گفت: مي بخشي....
و از اتاق خارج شد. بارتو هم از خانه بيرون رفت.
نين گال بعد از فرار از سالن پذيرائي به اتاق خودش پناه برد و صورتش را گرفت و هق هق گريه كرد. بعد از مدتي آرام شد و با خود گفت: نميدونم تيسا هم متوجه شد يا نه....
نشست و پشتش را به پنجره كرد. بعد از مدتي صداي پاي مادرش را شنيد و صداي تق تق در. اما اعتنائي نكرد. رابوتا وارد اتاق شد و پشت ميز تحرير نين گال نشست و پيشاني اش را ميان دستهايش گرفت. صورتش قرمز شده بود و دماغش درازتر از قبل بنظر مي آمد.
نين گال يواشكي نگاهي به مادرش كرد. خنده اش گرفت بعد دلش براي او سوخت.
با خود گفت: مامانم كه خبر نداره دليل جيغ كشيدن من چي بود...
بعد به آرامي گفت: مامان.
-: بله؟
-: سرت درد مي كنه؟
-: چه فرقي مي كنه. ديدي كه مهمانان چطور از اين خونه فرار كردند. درست مثل اينكه از طاعون فرار مي كردند.
نين گال دوباره گفت: مامان...
رابوتا اين بار به نين گال نگاه كرد و گفت : بله...
نين گال گفت: خواهش مي كنم با هر كي مي خواي ازدواج كني من حرفي ندارم... فقط با اينكه اسمش را گفتي ازدواج نكن...
رابوتا سرش را تكان داد و گفت: با تو نميشه حرف زد. آخه تو كه اين شخص را نمي شناسي. او چه فرقي با بقيه دارد؟
-: حتي تيسا هم اونو مي شناسه. او يك شيطانه. خودش را به قيافه هاي مختلف در مي آورد و هر وقت مي تونه در هرنقطه اي که اراده كنه باشه.
چشمان ريز رابوتا گشاد شد و با وحشت گفت: نين اين حرفها چيه كه ميزني؟ تو مجبور نيستي براي اينكه مرا منصرف كني اين حرفها را بزني.
بعد به روبرويش نگاه كرد چنانكه با خود حرف ميزد با صداي آرامي گفت: معني ندارد. هركسي بشنوه فكر ميكنه تو ديوانه اي.
بعد به نين گال نگاه كرد و با خود گفت: بايد او را پيش روانپزشك ببرم.
و بطرف نين گال رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: دخترم خيالت راحت باشه تا وقتي تو امادگي نداشته باشي من با او ازدواج نميكنم. اما تو هم سعي كن عاقلانه فكر كني و دست از اين لجبازي ها برداري.
نين گال با خوشحالي خنديد و گفت: مامان خيلي دوستت دارم. به اندازه همه دنيا.
چند لحظه بعد رابوتا از اتاق خارج شد. نين گال دوباره نيروئي گرفت ديگر احساس بي كسي نمي كرد.. ياد تيسا افتاد و شماره تيسا را گرفت. تيسا گوشي را برداشت: الو...
نين گال گفت: منم..
تيسا با صداي بلند گفت: مامان آترينه...
بعد با صداي اهسته گفت: دوستي با تو برام غدغن شده. حيف آن عکس های ويگو.....
و يواشتر از قبل گفت: احمق اون صداها چي بود از خودت در آوردي؟
نين گال با تعجب گفت: يعني تو متوجه نشدي؟
-: متوجه چي؟ فقط بقول مامانم چنان جيغي كشيدي كه پرده گوش همه پاره شد.
-: بيمزه تو وقتي اون مردك را در خانه مرتيه ديدي جيغ نكشيدي؟
-: خب اين به اون چه ربطي داره؟!
-: پس يا نفهميدي يا خودت را به آن راه ميزني. نگاه اين مردك توی خونه ما با نگاه اون يارو كه منو تعقيب مي كنه مو نميزنه. اصلا انگار دوتاشون يكي هستن...
تيسا با تعجب گفت: تو هم زيادي داري شلوغش مي كني. اصلا شايد هيچ كس توي خانه مرتيه نبوده و ما خيالاتي شده ايم و بيخودي جيغ كشيديم.
نين گال با حالتي عصبي گفت: تو كه بخودت هم اعتماد نداري!!! هر طور ميخواي فكر كن. كاري نداري؟
و گوشي را قطع كرد.
و زير لب گفت: ديوونه!!!
كمي نشست و با خود گفت: همه را از خودم رنجاندم. شايد تیسا راست ميگه و دچار توهم شده ام.
و سعي كرد چهره هاي آن دو مرد و بخصوص نگاهشان را با هم مجسم كند. به نتيجه اي نرسيد تنها چيزي كه ازش اطمينان داشت نگاه بارتو هاراس بود كه نين گال مطمئن بود برايش آشناست.
نين گال كمي در اتاق تنها ماند و بعد حوصله اش سر رفت. گرمش هم شده بود . تي شرت را از تنش در اورد و آن را بو كرد و گفت: پيف...
آرام به اتاق رابوتا رفت. يواشكي بهترين عطر او را برداشت و با خود به اتاق آورد و تي شرت ويگو را به جا لباسي آويزان كرد و همه جاي ان را عطر باران كرد. بعد عكس بچگي خود را از ديوار برداشت و بجاي آن قلاب جالباسي را به آن وصل كرد وايستاد و از دور نگاه كرد و لبخندي زد و از همان جا ماچ آبداري براي تي شرت ويگو مورتنسن فرستاد و با خوشحالي از اتاق بيرون آمد و با صداي بلندي گفت: مامان... مامان...
و از پله ها پائين رفت. رابوتا در هال روي مبلي محزون نشسته و مشغول ديدن فيلمي بود.
نين گال روي دسته مبل نشست و گفت: مامان از من دلخوري؟
رابوتا با صداي آرامي گفت: فيلمش خيلي رمانتي